07، دهه سی-دهه نفتتاریخ سینمای ایران یکشخصیت‌هاشعبان جعفری (شعبان بی‌مخ)

خاطرات شعبان جعفری، هما سرشار

کتاب خاطرات شعبان جعفری؛ نگاهی متفاوت به رویدادهای دوران پهلوی نوشته و پژوهش هما سرشار است و انتشارات طاهریان آن را منتشر کرده است. شعبان جعفری، یکی از مشهورترین شاهدان زندهٔ ۲۸ مرداد بود که تا سال‌های بعد از انقلاب ۵۷ لب به سخن نگشوده بود، تااینکه هما سرشار در امریکا با او مصاحبهٔ مفصلی می‌کند که متن آن مصاحبه را در این کتاب می‌خوانید. شعبان جعفری مردی است که بسیاری از او حرفی، نقلی یا خاطره‌ای دارند و کمتر ایرانی می‌تواند در مقابل شنیدن نامش بی‌تفاوت بماند.

درباره کتاب خاطرات شعبان جعفری

هما سرشار شعبان جعفری را اینگونه توصیف می‌کند: «مردی سنتی، لوطی‌منش، قانع، شاکر داده‌ها و نداده‌ها، بلندطبع، تیزهوش، محتاط و محافظه‌کار، شوخ‌طبع و نکته‌سنج، یکی از همان اهالی آشنای جنوب شهر با محفوظاتی بکر و دست‌نخورده و فرهنگی قالب‌گرفته و پیش‌ساخته موجودی وقت‌شناس و منظم با حافظه شفاف و اهل شعر و شاعری؛ ورزشکاری عاشق قدرت و هر آنچه نشان از این قدرت دارد که کمترینش می‌تواند لباس ارتشی و نظامی باشد، انسانی که کمبود دانش کتابی‌اش را با یک ارتباط ویژه حسی و بدون کلام به سادگی ممکن می‌سازد، مردی خودساخته با توانایی بهره‌برداری هشیارانه از فرصت‌هایی که در زندگی پیش می‌آید.»

بسیاری دربارهٔ سال‌های پرآشوب ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ و رویدادهای ۱۴ آذر، ۳۰ تیر، ۹ اسفند و ۲۸ مرداد گفته‌اند و نوشته‌اند، ولی هنوز اهل قلمی از زبان و دید کسی که آن لحظات پرتنش را در خیابان زیسته، داخل معرکه و میان گود بوده چیزی ننوشته است. کتاب خاطرات شعبان جعفری از آن دست کتاب‌هایی است که به آن تاریخ شفاهی می‌گویند.

هدف سرشار از این مصاحبه ارائه اطلاعات و اصطلاحات زبان شناختی جنوب شهر نیست، هر چند از ورای آن ناچار به بخشی از این فرهنگ و چم و خم سخن‌گفتن ساکنان این منطقه دست خواهیم یافت. او دنبال گردآوری آگاهی‌های سیاسی- اجتماعی از منظری نوین بود، نه ثبت و ضبط فرهنگ لوطی‌گری یا جنوب شهری.

شعبان جعفری، با سابقه‌ای که از فرهنگ و شیوه بارآمدنش داریم، باستانی‌کاری از تبار دوازده مردسالاران جنوب شهر، تصمیم گرفت سفره دل خود را در مقابل یک زن بگشاید.

جعفری در این کتاب دربارهٔ حوادثی چون ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، خرداد ۱۳۴۲، انقلاب ۵۷ و گروه‌ها و افرادی چون فداییان اسلام، آیت‌الله کاشانی، شاه و … سخن می‌گوید.

شعبان جعفری یکی از شخصیت‌های مناقشه‌برانگیز و جنجالی در تاریخ معاصر ایران است. این محله‌گردان و زورخانه‌دارِ ایرانی، به سال 1300 در شهر تهران دیده به جهان گشود و در سال 1385 در سنتا مونیکا، واقع در کالیفرنیای آمریکا، رخت از دنیا فرو بست. نام شعبان جعفری (که در میان همگنان و دوستانش به شعبان بی‌مخ و شعبان درخونگاه مشهور بود) فوراً وقایع روزِ تاریخیِ 28 مرداد سال 1332 شمسی را به ذهن‌ها متبادر می‌کند؛ روزی که نقطه‌ی عطفی مهم در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود. در این تاریخ، دولتِ نخست‌وزیر وقت، محمد مصدق، که علیه رژیم محمدرضا شاهِ جوان شوریده بود و او را به ترک خاک ایران واداشته بود، به واسطه‌ی کودتایی که توسط ارتش ایران و گروه‌های امنیتی و اطلاعاتی آمریکا و انگلستان انجام گرفت، سرنگون گشت. کودتای 28 مرداد، برای همیشه به یکه‌تازی مصدق در عرصه‌ی سیاست ایران پایان داد. او پس از این تاریخ به حصری اجباری تن در داد، و مدتی بعد، چشم بر جهان فرو بست. با کوتای 28 مرداد، برهه‌ای جدید در تاریخ ایران آغاز گشت؛ برهه‌ای که در طی آن، محمدرضا شاه برای سال‌های متمادی، بی‌آن‌که مزاحمتی از سوی مخالفان احساس کند، بر ایران حکمرانی کرد، تا این‌که سرانجام، با در گرفتن آتش انقلاب در سال 1357، این برهه نیز به پایان رسید.

در باب بازیگرانی که در وقایعِ منتهی به کودتای 28 مرداد نقش ایفا کرده‌اند، نام شعبان جعفری نیز به چشم می‌خورد. او که به شاه‌دوستی شهره بود، از سوی مخالفان با این اتهام روبه‌روست که در روز 28 مرداد سال 1332، با تشویق آیت‌الله کاشانی، گروهی از اراذل و اوباش و لات‌های تهرانی را تحریک کرده، و ایشان را به هدف سرنگون ساختن دولت مصدق، عازم خیابان‌های پایتخت نموده است. خود شعبان جعفری، با تأکید بر این واقعیت که در روز 28 مرداد در زندان به سر می‌برده، این اتهام را واهی و بی‌اساس خوانده است.

در میان آثاری که به شرح و روایتِ وقایعِ روز 28 مرداد پرداخته‌اند، کتاب خاطرات شعبان جعفری جایگاهی یکه و بی‌همتا دارد. چرا که در این اثر، یکی از بازیگران اصلی رویدادهای روز 28 مرداد، بی‌واسطه با مخاطب سخن گفته، و برهه‌ای مهم در تاریخ ایران معاصر را، از نظرگاهی خاص و جنجالی روایت نموده است.

کتاب خاطرات شعبان جعفری حاصلِ مصاحبه‌ی مفصل هما سرشار، روزنامه‌نگار خارج‌نشینِ ایرانی، با شعبان جعفری است. هما سرشار در پیشگفتار این اثر، پس از روایتِ ماجرای دیدارش با شعبان جعفری، به توضیح این مطلب پرداخته که چگونه با زیرکی از زیر زبان او حرف کشیده، و آن‌گاه، در همان هنگام که مشغول سخن گفتن با شعبان بوده، به فکر نگارش کتابی در باب زندگی او افتاده است. هما سرشار در این باره می‌نویسد: «آن شب، در طول دو ساعتی که شعبان جعفری همراه چند مهمان دیگر در حیاط خانه‌ی ما نشسته بودند، روی صندلی جابه‌جا می‌شدم و آرامش نداشتم. با خود در جدال بودم و همزمان کنجکاوی روزنامه‌نگاری دست از سرم برنمی‌داشت. به او با فاصله گوش می‌دادم و از زیر چشم نگاهش می‌کردم. گرم کردنش کار ساده‌ای بود و در این زمینه دوستانش ید طولایی داشتند. از او خواستند چند خاطره تعریف کند. هنوز خاطره‌ی اول به پایان نرسیده بود که نگران از دست دادن فرصت، دوان‌دوان به داخل خانه رفتم، ضبط صوتم را برداشتم، روشن کردم و مقابلش گذاشتم. پرسید چرا ضبط می‌کنم، پاسخ دادم برای یادگاری. طرحی در ذهنم جان گرفته بود که اول شب درباره‌اش حرف نزدم: خاطرات شعبان جعفری باید نوشته شود: یکی از مشهورترین شاهدان زنده‌ی 28 مرداد که هنوز لب به سخن نگشوده است، مردی که بسیاری از او حرفی، نقلی یا خاطره ای دارند و کمتر ایرانی‌ای می‌تواند در مقابل شنیدن نامش بی تفاوت بماند…» مصاحبه‌ی شعبان جعفری با هما سرشار، که توسط ضبط صوتی کوچک ضبط شد، در فاصله‌ای کوتاه به کتاب پیش رو بدل گشت؛ اثری خواندنی و جنجالی، که به زعم بسیاری از صاحب‌نظران، یکی از دست‌اول‌ترین منابعِ نوشتاری در باب تاریخ ایران معاصر است.

کتاب خاطرات شعبان جعفری ظرف مدت‌زمانی کوتاه به اثری پرفروش در میان فارسی‌زبانان بدل شد، و به سرعتْ ستایش‌ها و نکوهش‌های فراوانی را برانگیخت. بسیاری محتوای این کتاب را جانبدارانه توصیف کرده، و عمده‌ی خاطرات و مطالبِ بیان‌شده در آن را، عاملی در جهت تحریف وقایع تاریخ معاصر ایران قلمداد کرده‌اند. با این همه، همین گروه از منتقدان نیز، به ناچار بر صحت بسیاری از مطالب این کتاب تأکید نموده، و خواندن آن را برای علاقه‌مندان به تاریخ معاصر ایران، مملو از فایده توصیف کرده‌اند.

کتاب خاطرات شعبان جعفری توسط انتشارات طاهریان در اختیار مخاطبین علاقه‌مند قرار گرفته است.

درباره نویسنده

هما سرشار (رافائل زاده-یهودی) (متولد ۱۳۲۵ شیراز) نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۳۵۷ ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد. او مدرک کارشناسی‌اش را در رشته ادبیات فرانسه از دانشگاه تهران و همین‌طور کارشناسی ارشدش را در رشته مدیریت ارتباطات از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی USC گرفته‌است. او دارای مدرک دکترای افتخاری روزنامه‌نگاری از دانشگاه جهانی آمریکا است.

او نویسنده کتاب شعبان جعفری می‌باشد. خاطرات شعبان جعفری، کتابی که حاصل تلاش و مصاحبه هما سرشار با یک چهره کودتای ۲۸ مردادی است.

دیگر اثر معروف او کتاب تاریخ یهودیان ایران است.

او در عین حال برای کمک به دانشنامهٔ ایرانیکا، به همراه گروه دیگری از ایرانیان با نفوذ، کمک‌های مالی جمع‌آوری کرده‌است.

بخشی از کتاب خاطرات شعبان جعفری

«س) بعد از ۲۸ مرداد اولین بار کی شاه را دیدید؟

ج) بله. خدمت شما عرض کنم که ۲۸ مرداد، خدا زاهدی رو بیامرزه، ما با زاهدی اینا بودیم. آقای زاهدی گفت: «اعلی‌حضرت فردا صبح میان. اگه خودت میخوای بری برو ولی به کسی نگو!» مام یه دسته گل گرفتیم و رفتیم. تو اون فیلمی که برای مصدق درست کردن اون تو هستم، همون روزی که شاه برگشت، نشونم میدن که دارم دسته گل به شاه میدم. همون ۲۸ مرداد.

س) ۲۸ مرداد که نه، ۳۱ مرداد. شاه ۳۱ مرداد به ایران برگشت.

ج) درسته، ببخشید. بله خدمت شما عرض کنم… اعلی‌حضرت که تشریف آوردن ما رفتیم فرودگاه. وقتی اعلی‌حضرت میخواست از طیاره پیاده بشه (فرودگاه مهرآباد یه چینه‌ای داره که مردم می‌رفتن رو چینه وامیسادن) من پریدم رو چینه دیدم که [سرگرد نعمت‌الله] نصیری و تیمسار دفتری و یه عده اونجان، تیمسار دفتری یهو رفت افتاد رو پای شاه. منم از اون بالا داد زدم که: «اعلی‌حضرت این… ها دروغ میگن! این پدرسوخته‌ها همهشون خائنن. پریروزا بهت بد و بیراه میگفتن… حالا افتادن رو پات!» هیچی من که این حرفو زدم، شاه یه نیگای اینجوری کرد و خلاصه فرز رفت. نصیری اومد پرید به من که: «برو پائین مرتیکه!» گفتم: «مرتیکه خودتی!» ما اونجا خیلی با نصیری کلنجار رفتیم. این بابا از اونوقت دیگه با ما خیلی بد شد. تا حتی به اسکورتا دستور داده بود منو بندازن زیر موتوراشون. خب، آخه هر وقت شاه میخواست یه جایی بره می‌رفتم یه دسته گل بهش میدادم. چند دفعه به اینا سپرده بود هر وقت این میاد جلو بندازیدش زیر یکی از موتورای اسکورت. اونوقت از بسکه این بداخلاق و بد کینه بود گاردیا و گروهبانا و استواراش و اینا (آخه منو خیلی دوست داشتن) به من میگفتن: «آقای جعفری حواست جمع باشه، این یه همچی دستوری به ما داده، ما اینکارو نمیکنیم ولی توام مثلاً زیاد نیا دور و ورش». از این حرفا. از اون ببعد هر چی پیش میومد این با ما مخالفت میکرد. یه وقت مثلاً شاه میخواست بیاد باشگاه رو افتتاح کنه، این مخالفت میکرد و هی میخواست جلوگیری کنه.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهلت نوشتن پاسخ معادله تمام شد!

دکمه بازگشت به بالا