پاریس پاریس، سعید تشکری

کتاب پاریس پاریس، داستان اتفاقات تیر سال ۱۳۱۴ در مسجد گوهرشاد مشهد است. نویسنده کتاب سعید تشکری با روایتی جذاب بار دیگر این داستان را روایت میکند تا ما را با خود به قلب تاریخ ببرد.
این کتاب داستان دختری به نام ملک است. او دختری با اصالت کرد قوچانی است که در فرنگ درس پزشکی خوانده و به ایران برگشته است. مادرش غزال مرده است و پدرش (یا شخصی که ملک فکر میکند پدرش است) برای او هرکاری میکند. حالا او به ایران برگشته است. شخصیت دیگر داستان مهیار خبوشانی است. داستانی محور مهیار و ملک شکل میگیرد و در بستر اتفاقات تیر ۱۳۱۴ روایت میشود. زمانی که رضاشاه دستور حذف کلاه پهلوی و یک دست شدن لباس مردان را داد و با تحصن در مسجد گوهرشاد روبهرو شد. تحصنی که چهره حقیقی رضاشاه را زود به همه نشان داد و نتیجهاش کشته شدن صدها تن به دست سربازان او بود.
واقعه مسجد گوهرشاد، در تیر ماه سال 1314 و در دوران حکومت پهلوی اول اتفاق افتاده است. مردم مشهد در پی اعتراض به قانون تغییر لباس به مسجد گوهرشاد رفتند و در آنجا تجمع کردند که توسط نیروهای دولتی به شدت سرکوب شدند. حضرت آیت الله سید حسین قمی، پس از اجباری شدن کلاه شاپو و سیاستهای تغییر لباس دستور تجمع مردم را داد و محمدتقی بهلول وظیفهی سخنرانی را به عهده گرفت و پس از مدت زمان کوتاهی در میان مردم و نیروهای دولتی درگیری رخ داد. این تجمع به شدت سرکوب و بیش از 1600 نفر کشته و زخمی شدند. پس از این اتفاق روحانیون برجستهی مشهد دستگیر و تبعید شدند و به دستور رضا شاه بعضی از مدیران ادارات مشهد نیز تغییر کردند. «پاریس پاریس» نوشته سعید تشکری داستان زندگی ملک و مهیار در سال 1314 است، مهیار یکی از یتیمزادههای قوچانی است و ملک دختریست که به تازگی از فرنگ بازگشته و بخت و اقبالی همانند مهیار دارد. آنها در سالی که حکومت پهلوی اول حادثه کشتار مسجد گوهرشاد را برنامهریزی میکند با همدیگر آشنا میشوند. رابطه آنها با گذر زمان عمیقتر میشود. گویا شناخت هر کدام از آنها برای دیگری با شناخت تاریخ پرپر شده مشهد یکی میشود. ملک سردار حشمت را همانند پدر خود میداند و برای او ارزش بسیاری قائل است، اما سردار در شب کشتار مسجد گوهرشاد در انبار کتابخانه انگشتان دست مهیار را میبرد. بعد از این اتفاق او با دید دیگری به سردار حشمت نگاه میکند، ملک میفهمد که فرزند یکی از عشایر است و در کشتار وحشتناکی که در ایل قشقایی رخ داده، پدرش را از دست داده است و مادرش به خانه سردار به عنوان غنیمت فرستاده شده است. اما مادرش نمیتواند این ننگ را تاب بیاورد و پس از تولد ملک خود را به آتش میکشد. پس از واقعهی مسجد گوهرشاد ملک و مهیار پا به پای یکدیگر تلاش میکنند تا داغ این حادثه از ذهن و قلب هیچ فردی پاک نشود. این رمان خیال و اندیشهی مبدل شدن شهری مانند مشهد به شهری مانند پاریس است؛ خیالی که در نهایت به دالانی هزارتو و بیفرجام تبدیل میشود.
درباره سعید تشکری
سعید تشکری درسال ۱۳۴۲ متولد شد. او نویسنده، کارگردان و رماننویس ایرانی است. تشکری فارغالتحصیل ادبیات نمایشی، عضو کانون ملی منتقدان تئاتر، عضو بینالمللی کانون جهانی تئاتر، مدرس ادبیات نمایشی و داستان نویسی و رماننویس است که چاپ مقالات در مطبوعات در حوزه ادبیات و هنر را نیز در کارنامه خود دارد. چاپ آثار در حوزه رمان، ادبیات نمایشی و ساخت فیلم و نگارش سریالهای تلویزیونی نگارش نمایشنامههای رادیویی در اداره کل نمایش رادیو از فعالیتهای دیگر او در زمینه ادبیات و تئاتر و سینما است.
بخشی از کتاب پاریس پاریس
کالسکه و ماشین و اسبها تاختند و رفتند.
ـ گفتی کجا میروند؟
صفدر غرید:
ـ ای بابا، کَر و کور شدهای ها! ماست از تو قبراقتر است. رفتند باغ استانداری. بعد هم میروند حرم آقا تا احمد بهار، شاه را آنجا شکار کند. آخ، اگر بتازد، چه میشود؟
مهیار تازه یادش آمد که باید در وقتِ شکار شاه، در کفشخانهٔ حرم باشد. تیزوبُز، سراسیمه تاخت و رفت. دوید. صدای نقارههای حرم را زودتر از شاه و همرکابهایش شنید. از بست بالا، از درِ چوبی بزرگ، از درِ مطلا، داخل حرم، شمعفروشیها، زرگرها، مقبرهها و سنگهای نصبشده روی دیوارِ بالا سر بزرگانِ خفته در خاک، از همه گذشت و گفت:
ـ سلام مولا!
کنار کفشکنِ مسجدِ گوهرشاد ایستاد و نفس تازه کرد. احمد بهار آنجا بود، تسبیح شاهمقصودش را دانهدانه میگذراند و ذکر میگفت. مهیار کنارش نشست. حرم قُرقِ تمام بود. هر دویشان ولیخان اسدی را در حیاط دیدند.
نگاه فراشِ کفشخانه و احمد بهار، به هم نشست. بهار به مهیار اشاره کرد. مهیار بهسوی کفشخانه رفت. دوربین آمادهٔ عکاسی بود. احمد بهار کنار کفشخانه صاف ایستاد.
مهیار پشت کفشکَن نشست. صدای بهار را خوب میشنید: «بیا قزاق، اینجا خراسان است. بیا قزاق، اینجا خانهٔ سلطان است. بیا قزاق، اینجا از هر جایی که به شکار رفتهای، اَهلتر است. شکارگاه گرگان و خانهٔ امن کبوتران است. بیا!»
شاه آمد. مهیار صدای چکمههایش را میشنید؛ اما نمیدیدش. فقط حواسش به دوربین عکاسی بود تا عکس بیندازد. احمد بهار چند قدمی جلو رفت:
ـ اعلیحضرت، نمیشود با چکمه به پابوس حضرت بروید!
ـ شاهِ بدون چکمه، مگر میشود؟!
ـ تصدقتان، کسی جز شما و سلطان خراسان، در حرم نیست، قرق است.
سکوت… سکوت… چکمهها روی پیشخوان کفشکن قرار گرفت. مهیار خندید. شاه، بیصدا و بیچکمه رفت. حالا وقت شکار بود. مهیار عکس را انداخت.
احمد بهار و مهیار رفتند و کفشکن خالی ماند.



























