06 رئالیسماجتماعیایسم‌هاتاریخیرمانزندگینامهسیاسیشخصیت‌هامکاتب هنری

آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز، ترجمه حمیدرضا بلوچ

کتاب آرزوهای بزرگ یکی از معروف‌ترین آثار نویسنده‌ی مطرح انگلیسی چارلز دیکنز است که در قرن نوزدهم نوشته شده و از آن زمان مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته است. داستان آرزوهای بزرگ داستان پرفراز و نشیب پسرکی یتیم به نام پیپ است که همراه با خواهر و شوهرخواهرش زندگی فقیرانه‌ای دارد. دیکنز در ابتدا این داستان را به صورت یک داستان دنباله‌دار در هفته‌نامه‌ای منتشر کرد اما در سال ۱۸۶۱ دو نشر معروف انگلیسی این داستان را در سه جلد منتشر کردند و باعث محبوبیت و شناخته‌شدن نویسنده‌اش شد. به نظر می‌رسد دیکنز این داستان را با داستان زندگی خود تطبیق داده و به نوعی خودزندگی‌نامه‌ای در قالب داستان نوشته است.

درباره کتاب آرزوهای بزرگ

کتاب آرزوهای بزرگ روایت کامل و واضحی از اوضاع اجتماعی و سیاسی زمان نویسنده است که دیکنز این حقایق را با لحنی زیبا و لطیف بیان کرده است. پیپ شخصیت اصلی داستان در روند رشد از هفت سالگی تا دوران جوانی تجربیات بسیاری کسب می‌کند. برای مثال متوجه می‌شود شادی و خوشحالی همواره در ثروت و زندگی مرفه خلاصه نمی‌شود و عشق و دوستی دو ویژگی است که در افراد یافت نمی‌شود بلکه اشخاص اندکی از آن بهره برده‌اند.

چارلز دیکنز نویسنده کتاب در داستان‌هایش از انتقاد و اعتراض به فضای فقر و اختلافات طبقاتی دست برنداشته است و این مسائل را به وضوح بیان می‌کند. داستان پیپ و شخصیتش نشان‌دهنده‌ی افرادی است بلندپرواز که سعی دارند از زندگی عادی خود فرار کرده و به زندگی دیگری روی آورند و با این کار فرد دیگری شوند اما عشق و وفا را در نزدیکان خود می‌یابند. پرداختن به موضوعاتی چون عشق و نفرت و ثروت و فقر در آثار دیکنز مخصوصا آرزوهای بزرگ کاملا مشخص است.

چرا باید کتاب آرزوهای بزرگ با ترجمه‌ی حمیدرضا بلوچ را بخوانیم؟

کتاب‌ها و داستان‌های چارلز دیکنز به شخصیت‌های انسانی و روحیات انسان‌ها و چالش‌های پیش‌روی زندگی پرداخته است که کتاب آرزوهای بزرگ از این نوع نوشتار خارج نشده است و با زبانی ساده و گویا سختی‌ها و تلاش‌های فردی فقیر برای رسیدن به ثروت را نشان می‌دهد که در عین حال درستکاری و صداقت را از دست نداده است اما با ایجاد تغییراتی در زندگی‌اش به نوعی خود را گم کرده و از اینکه خانواده‌ی خود را به کسی معرفی کند بیزار است.

خلاصه کتاب آرزوهای بزرگ

هشدار: این بخش ممکن است داستان را فاش کند. اگر کتاب را نخوانده‌اید یا دوست دارید از داستان آن کمتر بدانید، این بخش را مطالعه نکنید.

داستان کتاب آرزوهای بزرگ از این قرار است: پیپ که پسری فقیر و یتیم است با خواهر و شوهرخواهرش جو گارگری زندگی می‌کند و از شوهر خواهرش آهنگری می‌آموزد. روزی در یک اتفاق ناگهانی زندانی خطرناکی را در قبرستان ملاقات می‌کند و از روی دلرحمی او را نجات می‌دهد. مدتی بعد از این اتفاق خانم مسنی به نام خانم هاویشام که فردی ثروتمند اما عجیب است از پیپ می‌خواهد که گاهی برای سرگرم کردنش به دیدارش برود. خانم هاویشام که به طرز فجیعی عشقش در روز ازدواج او را رها کرده است همواره لباس عروس در خانه به تن می‌کند و دختری به نام استلا را به فرزندخواندگی پذیرفته است تا راه و روش فریب مردان جوان را به او بیاموزد تا انتقامش را از مردها گرفته باشد.

پیپ به استلا دل می‌بندد اما با تمسخر و توهین دختر مغرور و زیبا مواجه می‌شود. پس از چندین سال شخصی مرموز هزینه‌های تحصیل و زندگی پیپ در لندن را تقبل می‌کند و پیپ خانه و زندگی را رها کرده و به لندن می‌رود. در این دوران پیپ شخصیت روستایی خود را فراموش کرده و حتی از آن بیزار می‌شود و در تلاش است تا شخصیت متفاوتی از خود نشان دهد. پیپ همیشه فکر می‌کند خانم هاویشام هزینه‌های تحصیل و زندگی‌اش را پذیرفته است تا برای ازدواج با استلا آماده شود. اما این فکر رویایی بیش نیست زیرا مگویچ همان زندانی خطرناک در قبرستان هزینه‌های او را می‌پردازد. پیپ یک بار دیگر به استلا ابراز علاقه می‌کند اما با مخالفت وی مواجه می‌شود. مگویچ این زندانی فراری سعی دارد تمام ثروتش را به پیپ بدهد اما با دستگیری‌اش تمام ثروتش توسط دولت ضبط می‌شود و پیپ مجبور به بازگشت به روستای محل ‌زندگی‌اش می‌شود. با تمام بدرفتاری‌های پیپ با شوهر خواهرش او که مردی مهربان است پیپ را می‌پذیرد و در کنارش زندگی می‌کند.

این خلاصه کوتاه از داستان بلند آرزوهای بزرگ تنها با دلیل تشویق و ترغیب خوانندگان و علاقمندان به مطالعه کتاب آورده شده است و در طی داستان اتفاقات تلخ و شیرین مختلفی رخ می‌دهد.

درباره نویسنده:

چارلز جان هافمن دیکنز در سال ۱۸۱۲ در انگلستان در خانواده‌ای پرجمعیت زاده شد. شرایط زندگی فقیرانه و سختی‌های دوران کودکی او باعث بروز اتفاقاتی مشابه در داستان‌های دیکنز به خصوص کتاب آرزوهای بزرگ بود. دیکنز جزٔ نویسندگانی است که در دوران زندگی خود از محبوبیت و توجه برخوردار بود و توانست با نوشتن آثار ارزشمندی چون الیور توئیست، سرود کریسمس، دیوید کاپرفیلد و خانه متروک بر مشکلات مالی غلبه کند و به شهرت برسد.

دیکنز در ابتدا به نویسندگی علاقه‌مند نبود و بیشتر دوست داشت هنرپیشه شود اما در روز آزمون به بیماری سختی دچار شد و این تست را از دست داد و مجبور به روزنامه‌نگاری شد. روزنامه‌نگاری آغاز هنر و استعداد دیکنز شد. وی در نوشتار از واقعیت‌های روزگار به خیال می‌رسد و با پرداختن به جزئیات و زندگی مردم عادی توجه مخاطبان بسیاری را به خود جذب کرده است. دیکنز در ساله‌ای آخر زندگی از لحاظ جسمانی به شدت شکسته شد اما دست از نوشتن برنداشت و در جلسات کتابخوانی شرکت می‌کرد و داستان‌هایش را می‌خواند. در یکی از همین جلسات بود که در حال خواندن کتاب دچار حمله قلبی شد و دار فانی را وداع گفت. این اتفاق در سال ۱۸۷۰ رخ داد.

کدام ترجمه از این کتاب را بخوانیم؟

این داستان که یکی از برترین آثار کلاسیک در قرن نوزدهم میلادی است در ایران با ترجمه‌های مختلفی چاپ شده است. از ترجمه‌های این کتاب می‌توان به ترجمه ابراهیم یونسی در نشر دوستان، محسن سلیمانی در نشر افق، فرناز اخوان طباطبایی در نشر مانا کتاب، مهسا محجوب لاله در نشر نودا، محبوبه کریمی در نشر قدیانی، پروین ادیب در نشر کتاب پارسه، میترا کوچاری در نشر سایه گستر، صبا اسلامی در نشر محراب قلم، فاطمه امینی و مهدی علوی در نشر دبیر و زهره میرزایی در نشر پنگوئن اشاره کرد.

این ترجمه‌ها هم به صورت متن کامل هم خلاصه و هم در حوزه کتاب کودک و نوجوان انتشار یافته است؛ یکی از بهترین ترجمه‌های این کتاب را می‌توان از حمیدرضا بلوچ دانست که به همت نشر مجید منتشر شده است.

از این رمان چه اقتباس‌هایی صورت گرفته است؟

آثار چارلز دیکنز به دلیل پرداختن زیاد به جزئیات همواره مورد محبوبیت کارگردانان بوده است. از اولین اقتباس‌هایی که از این کتاب شده است می‌توان از فیلمی با همین نام در سال ۱۹۴۶ به کارگردانی دیوید لین اشاره کرد که برنده جایزه اسکار نیز شده است. دیگر فیلمی که از این کتاب ساخته شده است در سال ۲۰۱۲ و به کارگردانی مایک نیوول بوده است. کمپانی انیمیشن‌سازی برنیک استرلیایی نیز در سال ۱۹۳۳ انیمیشن این فیلم را تولید و روانه بازار کرده است.

نقدی کوتاه بر کتاب آرزوهای بزرگ

از ویژگی‌های برتر آثار چارلز دیکنز که آن را از نویسندگان هم‌عصرش متمایز می‌کند نشان دادن تضاد میان انسان‌هاست. انسان‌های شرور و کینه‌توز در مقابل افرادی باگذشت و جوانمرد. همچنین نشان دادن اوضاع و شرایط نابه‌سامان داستان، فضاهایی مثل باغ کثیف و نامرتب خانم هاویشام و فضای تاریک و تهی از احساس بیانگر احساس سردرگمی و شرایط نامطلوب پیپ دارد. و در نهایت حس رضایت از امید و بارقه‌های آن در داستان با بازگشت به روستا و پذیرش توسط اطرافیان جبران اتفاقات سرد و تلخ داستان را کرده و پایانی دلپذیر را رقم می‌زند.

بخشی از متن کتاب آرزوهای بزرگ

خواهرم، خانم جو گارجری، بیش‌تر از بیست سال از من بزرگ‌تر بود و به‌خاطر این‌که من «پرورش‌یافته‌ی» او بودم، برای خودش در میان همسایه‌ها اعتباری به‌هم زده بود؛ چون در آن روزها باید خودم به‌تنهایی معنی این اصطلاح «پرورش‌یافته» را پیدا می‌کردم و چون خواهرم دست‌های زمخت و سنگینش را همان‌طور که روی من بلند می‌کرد، بر سر و کله‌ی شوهرش هم می‌کوفت و من تصور می‌کردم که جو گارجری و من، هردو «پرورش‌یافته‌ی» او هستیم.

خواهرم زن زیبایی نبود و من حس می‌کردم که او به کمک همان دست‌هایش جو گارجری را وادار کرده تا با ازدواج با خود تن دردهد. «جو» از این آدم‌های بور بود که روی صورت صافش موهای طلایی و مجعد داشت و چشم‌های آبی‌اش چنان بی‌نور بود که انگار با سفیدی چشم‌ها قاطی شده بود. او مردی آرام، خوش‌خلق، خوش‌ذات، مطیع، دست‌پاچلفتی و دوست‌داشتنی بود که هم از نظر زور و قدرت و هم ازنظر ضعف و سستی‌اش یک هرکول بود.

خواهرم، خانم «جو»، چشمانی سیاه و موهایی مشکی داشت. رنگ صورتش چنان سرخ بود که پیش خودم می‌گفتم شاید برای شستن خودش به‌جای صابون از گرد جوزهندی استفاده می‌کند. زنی بلندقد و استخوانی بود که تا حدودی همیشه یک پیشبند درشت‌بافت به گردن داشت که از پشت آن را محکم به کمرش گره می‌زد و جلو سینه‌ی چهارگوش ثابتی هم داشت که از سوزن و سنجاق پر بود. او پیش خودش این پیشبند را به‌عنوان یک نشان افتخار تلقی می‌کرد؛ ولی «جو» را برای بستن دایم آن ملامت می‌کرد؛ اما به‌هیچ‌وجه نمی‌فهمیدم که او چرا آن را به گردن می‌انداخت و چرا اصرار داشت که در آخر روز هم نباید آن را از تنش در بیاورد.

کارگاه آهنگری «جو» به خانه‌ی ما چسبیده بود که مثل بیش‌تر خانه‌های روستایی از چوب ساخته شده بود. وقتی با عجله از گورستان پشت کلیسا به خانه رسیدم، کارگاه آهنگری بسته و «جو» تک و تنها در آشپزخانه نشسته بود. من و «جو» چون باهم احساس همدردی می‌کردیم، به‌هم اعتماد داشتیم. همین که درِ خانه را باز کردم و نگاهی دزدکی به درون اتاق و «جو» که در گوشه‌ای جلوی اجاق کز کرده بود انداختم، او سراسیمه به من گفت: «پیپ، خانم «جو» دوازده بار به‌دنبالت بیرون رفته و حالا هم سیزدهمین باره که رفته.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهلت نوشتن پاسخ معادله تمام شد!

دکمه بازگشت به بالا