
کتاب همهچیز فرومیپاشد، اثر چینوا اِچهبی و ترجمه کامروا ابراهیمی است. این کتاب یک رمان مدرن آفریقایی بر پایهی الگوهای کهن و از نخستین رمانهای آفریقایی است که تحسین منتقدان جهان را برانگیخته و شاهکار اچهبی محسوب میشود.
کتاب همهچیز فرومیپاشد (Things fall apart) به بیش از پنجاه زبان ترجمه شده و بیش از هشت میلیون نسخه از آن در سراسر جهان بهفروش رسیده است. بیشتر داستان در روستای اوموفیا در کرانهی شرقی رود نیجر رخ میدهد و نزاع فرهنگ سنتی بومیان را با استعمارگران در سالهای پایانی قرن نوزدهم به تصویر میکشد. رمان همه چیز فرو میریزد، دو داستان در هم تنیده با مرکزیت مردی به نام اوکنکو از روستای ایبو در نیجریه را روایت میکند. یکی از این داستانها، ماجرای از بین رفتن جایگاه اوکنکو در قبیلهای است که در آن زندگی میکند. این رمان با ارائه نثری زیبا و موجز، داستانی تأثیرگذار درباره نبرد همیشگی و بیپایان فرد با جامعه را نقل میکند. داستان دوم به برخورد فرهنگها و ویرانی دنیای اوکنکو به خاطر حضور مبلغین مذهبی پرخاشگر و تازه کار از اروپا میپردازد. رمان همه چیز فرو میپاشد، روشنگرانهترین و جاودانترین شرح از زندگی مدرن در آفریقا است و تجربهای بسیار واقعی و تأثیرگذار از دنیایی بیرحم را برای مخاطب به ارمغان میآورد.
چینوا اِچهبی(Chinua Achebe) (-۱۹۳۰) نویسنده و شاعر نیجریهایتبار است که در انگلستان بزرگ شده و به انگلیسی تحصیل و تدریس کرده است. اثر او زبانی فاخر دارد و سرشار از ضربالمثلهای فرهنگ شفاهی نیجریه است. چینوا اِچهبی برندهی جایزهی بینالمللی بوکر سال 2007 شده است. او بیشتر شهرتش را مدیون نخستین رمانش همه چیز فرومی پاشد است.
در بخشی از کتاب همهچیز فرومیپاشد میخوانیم:
دوباره طبل بهصدا درآمد و فلوت نواخته شد. اکنون در خانهی اگواگو با حضور ارواح نیاکان، که تازه از دل خاک بیرون آمده و به زبان رمزگونهی خود بههم سلام میکردند، غوغایی از صداهای لرزان فضا را پُر میکرد: آرو اُیام دو دو دو دوآی! خانهی اگواگوها رو به جنگل بود. و از جمعیت فاصلهی زیادی داشت. مردم فقط پشت خانه را میدیدند و طرحها و نقشونگاری که زنان برگزیده و مخصوص در فواصل زمانی معینی روی دیوار کشیده بودند. این زنها هیچوقت توی کلبه را ندیده بودند. هیچ زنی ندیده بود. آنها با نظارت مردها دیوارهای بیرونی را بعد از شستن رنگ زده بودند. اگر هم تصوری از درون کلبه داشتند، تصورات خود را پنهان میکردند. هیچ زنی هرگز دربارهی قدرتمندترین و سرّیترین آئینهای دینی قبیله چیزی نمیپرسید.
آرو اُیام دو دو دو دوآی، مثل زبانههای آتش گرداگرد آن کلبهی تاریک و دربسته دمیده میشد. ارواح نیاکانی قبیله بیرون بودند. در این لحظه بیوقفه بر ناقوس فلزی میکوبیدند و صدای فلوت، بلند و تیزآوا در این ناآرامی شناور بود. ناگهان اگواگوها ظاهر شدند. فریاد زنها و بچهها بههوا بلند شد و پابهفرار گذاشتند. این رفتار غریزی بود. به محض اینکه زنی اگواگویی را میدید فرار میکرد. وقتی که، مثل آن روز نُه روح از بزرگترین ارواح نقابدار قبیله با هم بیرون میآمدند، منظرهی وحشتناکی میشد. حتی اِمبافو هم پابهفرار گذاشت که برادرانش او را گرفتند.


























