کجا میروی، هنریک سینکیویچ، ترجمه حسن شهباز

کتاب کجا می روی؟ داستانی نوشته هنریک سینکیویچ نویسنده اهل لهستان است که جایزه نوبل ادبیات را برایش به ارمغان آورد. این داستان زیبا و طولانی که بر اساس روایتها و ماجراهای واقعی نوشته شده است، عشقی پرشور و حرارت را در بستر تاریخ فرمانروایی یک حاکم سنگدل بیان میکند. این کتاب را نشر ماهی با ترجمه حسن شهباز منتشر کرده است.
داستان کتاب کجا می روی در روم باستان در سالهای به قدرت رسیدن نرون امپراطور بیرحم و قسیالقلب میگذرد که برای به قدرت رسیدن حتی به مادر خویش رحم نکرده و مادر را با دستان خویش به قتل میرساند. شخصیت مرکزی رمان نرون است و داستان سرگذشت ویرانی و سرنگونی وی پس از چهارده سال حکومت است. مردم عادی هموار در وحشت و هراس عجیب به سر میبرند و هرگاه سربازان نرون وارد خانهای میشدند سایه مرگ در انتظار ساکنان آن خانه بود. در این دوران بود که مسیحیان معتقد پس از مصلوب شدن عیسی برای تجمعات و تبلیغ مذهب مسیحیت به صورت پنهانی رفت و آمد کرده و در خفا زندگی میکردند.
مارکوس از فرماندهان جنگی پادشاه نرون بر اثر حادثهای مجروح شده و به خانه مردی مهربان منتقل میشود. مارکوس عاشق دختر مسیحی این خانواده به نام لیژیا شده اما لیژیا به عشق زمینی و دیوانهوار مارکوس علاقهای ندارد. در طی این اتفاقات، اتفاقات شگفتانگیز دیگری در شرف وقوع است که خواننده با مطالعه کتاب کجا میروی درگیر آن میشود. خوشخوان بودن کتاب با مضامین و مفاهیم مسیحیان اولیه، تاریخ امپراطوری روم باستان و عاشقانه بسیار دور از فکر است اما با شروع کتاب جذابیت و گیرایی کتاب شما را درگیر کرده و دست از آن نمیکشید.
خلاصه رمان کجا می روی؟
داستان رمان کجا می روی با یکی از مشاوران باهوش و صاحب ذوق امپراطور نرون «پطرونیوس» آغاز میشود. پطرونیوس به دین و خدایان اعتقادی نداشته و سعی در خوشگذرانی و لذت از زندگی دارد. وی گاهی در مقابل حرفهای پادشاه خونخوار ایستاده و از این جریان هیچ ترس و ابایی ندارد. با این رفتار است که در بین مردم عادی محبوبیت یافته است. پادشاه نرون به شعرسرایی علاقهمند است اما در آن هیچ استعدادی ندارد و اگر کسی از اطرافیان نظری غیر از نظرات خوب ندهند و وی را تشویق نکنند سریعا به دست جلادان افتاده و به مرگ محکوم میشوند. نرون دیوانه قبل از مرگش برای بازماندگان احساس تاسف میکند زیرا هنرمندی بزرگ همچون نرون را از دست میدهند.
این پادشاه مجنون عاشق دختری به نام اوکتاویا شده و با او ازدواج میکند و پس از خاموش شدن عشق زودگذرش وی را کشته و با زنی هوسران به نام پوپیه زناشویی میکند. نرون با آتش کشیدن زندگی هزاران نفر و انداختن این آتشسوزیها به گردن مسیحیان شروع به قتل عام و کشتارشان کرده و روزگار بر آنان تنگ میکند. پطرس حواری و دیگر مسیحیان با علائم و نشانههای محرمانه یکدیگر را شناسایی کرده و ملاقات میکنند. در تمام این اتفاقات داستان عشق زمینی مارکوس به دختر مسیحی که زمانی شاهزاده بوده است خوانش این مفاهیم مذهبی، حماسی و تاریخی را جذابتر کرده و تلاشهای مارکوس برای رسیدن به این عشق در کتاب کجا میروی؟ به زیبایی روایت شده است.
مردم روم پس از مرگ نرون تمام آثار حیات وی را از میان بردند تا کلمهی نرون از قاموس بشریت محو شود اما نرون و ماجرای ننگین زندگیاش از دهانی به دهان دیگر و از نسلی به نسل بعد منتقل شد و هنریک سینکیویچ لهستانی قبل از نوشتن این داستان تاریخی مدت بسیار طولانی به مطالعهی تاریخ روم و امپراطوریهایش پرداخته و وقایع را با مهارت بسیار به تصویر کشیده است.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«…میخواهم بگویم که او مرا بهکلی دگرگون کرده و حس میکنم که از این ساعت به بعد زندگی من بدون او غیرممکن است. تعجب نکن که اینطور آشکارا صحبت میکنم، اتفاقآ میبینم که خواب عجیب من هم تعبیر شده و من به سرنوشتی که در کمینم قرار گرفته بود گرفتار شدم…»
«کدام خواب؟»
«وقتی از آسیا بازمیگشتم، گذارم به معبد مپسوس افتاد و شبی را در آنجا به صبح آوردم. تو میدانی که این خدای مقتدر مشرقزمین، الهامبخش کلیهٔ جوانان و صاحبدلان است. اوست که تمام عاشقپیشگان و زیباپرستان را یاری میدهد. او نیمهشب به خواب من آمد و گفت: ‘ای جوان! برحذر باش که تو عاشق خواهی شد و این عشق تغییر بزرگی در سرنوشت تو پدید خواهد آورد!’ صبح که بیدار شدم ساعتها به این رؤیای خود اندیشیدم و اکنون میبینم که پیشگویی او به حقیقت پیوسته…»
پطرونیوس درحالیکه تبسمی بر لب میآورد، گفت: «پلینی، طبیعیدان مشهور، به خدایان عقیده ندارد. اما به خواب زیاد معتقد است. اگر نظر مرا در این مورد بخواهی باید بگویم که به نظر من در این دنیا فقط یک خدای سرمدی هست که هم نیرومند است و هم الهامبخش، و آن ونوس، الههٔ عشق و زیبایی، است. اوست که تمام قلوب بشری را به هم نزدیک میکند و اوست که چشم و دل عاشق را به معشوق میگشاید. تو میدانی که عقیدهٔ ما رومیان بر این است که اروس، ربالنوع عشق، این جهان را از آشفتگی و کینهتوزی و برادرکشی به دور داشته و اگر در این کار یک لحظه تعلل ورزیده، جنگ و خونریزی به راه افتاده. حال وجود او خوب است یا نه، کاری بدان ندارم، البته ما باید به قدرت خدای عشق ایمان داشته باشیم…»
مارکوس با ناراحتی سخنش را قطع کرد: «پطرونیوس! کار من از فلسفه و حکمت گذشته و تو بهجای آنکه فکری برای مشکل من بکنی، سرگرم خیالات خود هستی؟»
«به من بگو آرزویت چیست و میخواهی برایت چهکار کنم؟»
«میخواهم که تو تدبیری به حال من بیندیشی… به من بگویی که به چه طریق میتوانم لیژیا را داشته باشم. دلم میخواهد که این بازوان من، این بازوانی که همهٔ دوست و دشمن به زور و توانایی آنها اذعان دارند، بدن لطیف و بهشتی او را در آغوش بگیرند و ساعتها بر سینهٔ من بفشارند… آرزو دارم که پهلوی او بنشینم و نفسم با نفس عطرآگین او مخلوط شود… اوه… پطرونیوس، اگر بدانی چقدر او را دوست دارم! اگر او برده بود حاضر بودم تمام هستی خود را به پای او بریزم و او را برای خود بخرم تا با من زندگی کند… نه برای یک ماه یا یک سال، بلکه برای همهٔ عمر… تا آنوقت که تارهای موی من مثل موهای سقراط به رنگ برفهای سپید کوهستان شود!»
پطرونیوس که از دیدن اینهمه شور و هیجان مارکوس به حیرت افتاده بود، گفت: «اگر او برده نیست پس چرا به نام یکی از افراد خانوادهٔ پلوتیوس به همسری تو درنمیآید؟»
مارکوس پاسخ داد: «معلوم میشود که تو پومپانیا را نمیشناسی. این زن پرهیزکار به قدری به لیژیا علاقهمند شده که حاضر نیست ولو برای یک دقیقه او را ترک کند!»
«چرا، من پومپانیا را میشناسم… مثل اینکه خدایان این زن را برای حزن و ماتم خلق کردهاند! از آن روز که ژولیوس، قیصر مرحوم، از این دنیا رفته، او هنوز جامهٔ عزا را از تن بیرون نکرده… در این دنیا مثل او زنان وارسته و از آشنا و بیگانه گسسته فراوانند. در ساحل رود نیل، در مصر علیا…»
مارکوس با ناراحتی به میان سخنش دوید: «پطرونیوس! پطرونیوس! تو را به همهٔ خداوندان سوگند که داستان ساحل نیل را فعلا کنار بگذار! من برای کمک نزد تو آمدهام، آیا حاضر نیستی که مشکل مرا آسان کنی؟»
«چه بگویم، مارکوس من؟ تو مرا در محظور بزرگی قرار دادهای. ببین، من پلوتیوس را میشناسم. گرچه او مرا به خاطر این نوع زندگی که در پیش گرفتهام ملامت میکند اما درعینحال احترام زیادی برای من قائل است و شاید بیش از دیگران به سخنان من گوش دهد. اگر فکر میکنی که ملاقات من با او موانع را برطرف خواهد کرد، من تحت فرمان توام.»
مارکوس یک لحظه به فکر فرورفت، سپس گفت: «من اطمینان دارم که تو میتوانی راه را برای من هموار کنی… مغز تو منبع پایانناپذیری از الهامات و ابتکارات است. شخصیت تو، فکر تو، نفوذ تو، راهنماییهای تو بالاخره مرا به هدف نزدیک خواهد کرد… چرا در این مورد با پلوتیوس صحبت نمیکنی؟»
«تو دربارهٔ من خیلی مبالغه میکنی… اگر مقصودت این است که مذاکرهٔ من با پلوتیوس مشکل را حل خواهد کرد به مجردی که آنها به شهر بازگشتند این کار را برایت انجام خواهم داد!»





