تاریخ سینمای جهانتاریخیجنگیرمان

سکوت دریا، ژان بروله، ترجمه ژرژ پطرسی

کتاب سکوت دریا اولین کتاب نویسنده فرانسوی، ژان مارسل بروله (ورکور) است که در جریان جنگ دوم جهانی، انتشارات «نیمه‌شب» آن را در سراسر فرانسه اشغالی پخش کرد. در پی آن، بروله هرچه می‌نوشت با نام مستعار ورکور و از طریق همین انتشاراتی به دست مردم می‌رساند. این کتاب با ترجمه ژرژ پطرسی منتشر شده است. 

سکوت دریا مشهورترین و مهم‌ترین نوشته ورکور است که نماد مقاومت روحی فرانسویان در برابر اشغال‌گران شد. داستان روایت زندگی ورنون افسر روشنفکر آلمانی در خانه یک فرانسوی است که با فرزند برادرش زندگی می‌کند. ورنون موسیقی‌دان است و شیفته فرهنگ فرانسوی. او هر شب با صاحبخانه از افکار و احساساتش و از آشتی میان دو فرهنگ آلمانی و فرانسوی گفت‌وگو می‌کند. در نگاه ورنون جنگ می‌تواند این دو فرهنگ را به هم نزدیک کند و موسیقی و ادبیات را به هم پیوند بزند. اما میزبانان او چنین فکری نمی‌کنند. سرزمین‌شان اشغال‌شده است و خشمگینند و این خشم و عصبانیت را پشت سکوتی ممتد پنهان می‌کنند. این کار را آن‌قدر ادامه می‌دهند که ورنون خود متوجه پوچی تفکراتش می‌شود. 

در سال ۱۹۴۸، ژان پیر ملویل، فیلمی از روی این کتاب ساخت که از آثار درخشان و ماندگار سینمای جهان است. این فیلم در ایران به خاموشی دریا شهرت دارد و از اقتباس نمایشی‌ای با بازی خاطره اسدی، شهرام حقیقت‌دوست و علی‌رضا آرا اجرا شده است. 

این کتاب نماد مقاومت است، مقاومت سکوت مقابل کسانی که حتی نمی‌دانند درحال نابودی یک سرزمین و مردم آنند.

بخشی از کتاب سکوت دریا

دو روز تمام هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. من دیگر کسی را ندیدم. سربازها سحرگاهان سوار بر اسب می‌رفتند و شامگاهان همان‌طور بازمی‌گشتند و روی تودهٔ کاهی که کف اتاق زیرشیروانی را با آن پوشانده بودند می‌خوابیدند.

سرانجام، در صبح روز سوم، دوباره سروکلهٔ خودروی نظامی بزرگ پیدا شد. سربازِ خندان چمدان بزرگ افسر را روی دوشش گذاشت و به اتاق طبقهٔ بالا برد. بعد پایین آمد و ساک او را برد و داخل اتاق پهلویی گذاشت. سپس از پله‌ها سرازیر شد و به فرانسه‌ای فصیح از دختر برادرم ملافه خواست.

هروقت درِ خانه را می‌زدند، برادرزاده‌ام بود که برای گشودنش می‌رفت. قهوهٔ معمول شامگاهی‌ام را تازه برایم ریخته بود (قهوه کمک می‌کند که بخوابم) و من در تاریک‌روشن انتهای اتاق نشسته بودم. درِ اصلی خانه یکراست رو به باغ باز می‌شود و دورتادور ساختمان را باریکه‌راهی از آجر سرخ گرفته که وقتی زمین گل وشل است بسیار به کار می‌آید. صدای گام‌ها و کوبیده‌شدن پاشنهٔ پاهای کسی را روی آجرفرش شنیدیم. برادرزاده‌ام نگاهی به من انداخت و فنجانش را زمین گذاشت. من فنجانم را همچنان در دست نگه داشتم.

شب بود، ولی نه‌چندان سرد؛ سراسر نوامبر آن سال هوا چندان سرد نشد. سایهٔ دراز و تیرهٔ مردی را دیدم، با کلاه نظامی تخت و بارانی بلندی که همچون شنل بر دوش انداخته بود.

برادرزاده‌ام در را باز گذاشته بود و در سکوت انتظار می‌کشید. لنگهٔ در را کاملا تا پای دیوار باز کرده و بی‌آن‌که نگاهش به جایی باشد، به دیوار تکیه داده بود. من هم آرام و جرعه‌جرعه قهوه‌ام را می‌نوشیدم.

افسر که در آستانهٔ در ایستاده بود، گفت: «اجازه هست؟» به نشانهٔ احترام سری تکان داد. انگار داشت عمق سکوت را می‌سنجید. سپس داخل شد.

بارانی‌اش را سُرانید و روی دستش انداخت، سلام نظامی داد و کلاه از سر برداشت. آن‌گاه رو به جانب برادرزاده‌ام گرداند و در سکوت لبخندزنان تعظیم کوچکی به او کرد. سپس به طرف من برگشت و تعظیم غرّاتری کرد. گفت: «اسم من ورنر فون ایبرناک است.» در این میان، فکری به‌سرعت از سرم گذشت: این اسم آلمانی نیست؛ شاید اجداد او از مهاجرین پروتستان بوده‌اند. بعد هم گفت: «بی‌نهایت متأسفم.»

این جملهٔ آخر را با لحن نسبتا کشداری گفت و به دنبال آن سکوتی برقرار شد. برادرزاده‌ام در را بسته بود و همچنان‌که تکیه به دیوار داشت، مستقیمآ روبه‌رویش را نگاه می‌کرد. من هنوز نشسته بودم. فنجان خالی‌ام را به‌آرامی روی هارمونیوم گذاشتم، دست‌به‌سینه نشستم و منتظر ماندم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهلت نوشتن پاسخ معادله تمام شد!

دکمه بازگشت به بالا