بیچارگان (مردم فقیر)، فئودور داستایفسکی، ترجمه نسرین مجیدی

کتاب بیچارگان، رمانی نوشته ی فئودور داستایفسکی است که اولین بار در سال 1846 به چاپ رسید. زمانی که این کتاب انتشار یافت، داستایفسکی که یکی از مهم ترین نویسندگان روسیه به حساب می آید، تنها بیست و چهار سال سن داشت. این رمان، تحسین و تمجید آنی هم منتقدین و هم مخاطبین را برای او به ارمغان آورد. شاهکار داستایفسکی که تصویری گزنده از جامعه و روانشناسی انسان است، در قالب نامه هایی رد و بدل شده میان دو شخصیتی روایت می شود که هر دو، در فقر و شرایط سخت زاغه های سن پترزبورگ گیر افتاده اند. ماکار، نویسنده ای است که تلاش می کند از این شرایط سخت جان سالم به در ببرد و باربارا، زنی خیاط است که حقوق بسیار پایینی دریافت می کند. این دو شخصیت عاشق هم هستند اما فقر به آن ها اجازه ی ازدواج را نمی دهد. ماکار و باربارا به دنبال کسب احترام دنیای پیرامون هستند اما نمی توانند در انجام این کار چندان موفق عمل کنند.
بیچارگان داستان زندگی آدمهای بدبخت و درماندهایست که از فرط بیچارگی به مرگشان راضی شدهاند.
این رمان تماماً شامل نامههایی است که یک مرد مسن به نام «ماکار آلکسییویچ» به عشقش «واروارا آلکسییونا» مینویسد که همسن دخترش است و پاسخ آن را نیز مرتب دریافت میکند؛ نامههایی که ابتدا با شرح حال تنگدستیشان آغاز میشوند و کمکم با توصیفِ خاطراتِ کودکی دختر و شرایط دردناک پیرمرد ادامه مییابند؛ از مرگ پدرِ واروارا و کوچ ناگهانی و اجباری خانوادهاش از یک روستای زیبا به سنپترزبورگ و بیسرپناهشدن آنها برای پسدادن بدهی پدر میگویند و در نهایت با یک اتفاق تلخ تمام میشود!
سبک رمان بیچارگان ناتورالیستی است و وضعیت فعلی دو شخصیت اصلی داستان آنقدر ملالانگیز است که بارها و بارها مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد.
در رمانهای ناتورالیستی صحنه داستان بهجای کشوری خیالی یا دوردست در زمانی بعید، روسیه معاصر است. دختر یا زنِ قهرمان داستان تقریبا بدون استثناء از طبقات پایین جامعه هستند. شعار این مکتب چنین است: «ستمدیدهترین و پستترین افراد بشر هم بشرند و خود را برادر تو میدانند.» داستانی که این مکتب را خلق کرد داستان شنل گوگول بود که در ۱۸۴۲ چاپ شد. در رمان بیچارگان هم اشاره کوتاهی به این رمان میشود. در این میان، به گفته منتقدان قهرمان مرد داستان بیچارگان – ماکار آلکسییویچ – که کارمند فقیری است مستقیما از میان نوشتههای گوگول بیرون آمده است.
در رمان، آدمهای بیچارهتری نیز در همسایگی پیرمرد زندگی میکنند که هیچ ندارند، و از شدت بیپولی در بستر بیماری بهسر میبرند و شاهد مرگ عزیزانشان هستند، اما دست از مطالعه برنمیدارند؛ کتاب میخوانند و به هم قرض میدهند.
اوج اختلاف طبقاتی در جامعه را زمانی متوجه میشویم که پیرمرد برای قدمزدن به یکی از خیابانهای ثروتمندان میرود و آنجا را توصیف میکند: از ساختمانهای مجلل گرفته تا زنهای زیبایی که سوار کالسکههای اشرافی خود شدهاند و آنوقت است که آنها را با دلبرکش مقایسه میکند و افسوس میخورد.
ماکار بارها و بارها از جانب اطرافیان تحقیر میشود، بیحوصله میشود، طرد میشود، درمانده میشود اما تنها به عشق واروارا زندگی میکند و ناگهان با خبری از جانب او روبهرو میشود و از هم میپاشد!
آخرین نامه از طرف پیرمرد نوشته شده است که مالامال از اندوه و غم است.
بیچارگان صرفاً شرح حال اهالی بیبضاعت سنپترزبورگ نیست؛ گویا تصویری واقعیست از زندگی بسیاری از مردمان سرزمین خودمان
که شاید هرگز نتوان درد و رنجشان را درک کرد؛ که شاید آنها هم مثل پیرمرد داستان با قدمزدن در خیابانهای پُر زرقوبرق در حسرت زندگی تجملاتی هموطنانشان ماندهاند.
با اینکه همه منتقدان اعتقاد دارن که داستایفسکی تا قبل از رفتن به سیبری جوانی خام بیش نبود اما کتاب بیچارگان او را یک رمان مهم تلقی میکنند. رمانی که میتوان آن را مهمترین اثر او تا قبل از خلق شاهکارهایش بعد از بازگشت از سیری دانست. بنابراین اگر قصد دارید داستایفسکی بخوانید و نمیدانید از کدام کتاب او شروع کنید، رمان بیچارگان با ترجمه بسیار خوب خشایار دیهیمی مناسبترین گزینه خواهد بود.
درباره نویسنده:
فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی، زاده ی ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ و درگذشته ی ۹ فوریه ی ۱۸۸۱، نویسنده ی مشهور و تأثیرگذار روس بود. پدر داستایفسکی پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش، دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. او در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسه ی شبانه روزی منتقل شدند و سه سال آن جا ماندند. داستایفسکی در پانزده سالگی مادر خود را از دست داد. او در همان سال امتحانات ورودی دانشکده ی مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویه ی ۱۸۳۸ وارد این دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ نیز، خبر فوت پدرش به او رسید.داستایفسکی در سال ۱۸۴۳ با درجه ی افسری از دانشکده ی نظامی فارغ التحصیل شد و شغلی در اداره ی مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. او در زمستان ۱۸۴۵ رمان کوتاه بیچارگان را نوشت و از این طریق وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ سن پترزبورگ شد و برای خود شهرتی کسب کرد. یک جاسوس پلیس در این محفل رخنه کرده بود و موضوعات بحث این روشنفکران را به مقامات امنیتی روسیه گزارش می داد. از همین رو، پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد.داستایفسکی در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجله ی «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. فئودور داستایفسکی در جشن سه روزه ی بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانی اش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اوایل فوریه ی سال ۱۸۸۱ در اثر خون ریزی ریه درگذشت.
بخشی از متن چهار ترجمۀ مختلف رمان بیچارگان
ترجمۀ خشایار دیهیمی:
«دیروز خوشبخت بودم _ بی اندازه و بیش از تصور خوشبخت بودم! چون، تو دخترک لجبازم، برای یک بار هم که شده، کاری را کردی که من خواسته بودم. شب، حدود ساعت هشت، بیدار شدم (مامکم، می دانی که بعد از انجام دادن کارهایم چقدر دوست دارم یکی دو ساعتی چرت بزنم.) شمعی پیدا کردم و دسته کاغذی برداشتم، و داشتم قلمم را می تراشیدم که یکدفعه تصادفا چشم بلند کردم _ و راست می گویم دلم از جا کنده شد! پس تو بالاخره فهمیده بودی این دل بیچارۀ من چه می خواهد! دیدم گوشۀ پردۀ پنجره ات را بالا زدی ای و به گلدان گل حنا بسته ای»
ترجمۀ نسرین مجیدی:
«دیشب خیلی خوشحال بودم و شایدم به حدی بود که غیرممکن به نظر می رسید! چون تو عزیز لجبازم، برای یکبار در زندگیت به دلخواه من رفتار کردی. ساعت هشت شب از خواب بیدار شدم. (عزیزم می دانی که بعد از کار چرتی می زنم.) رفتم و شمعی روشن کردم و کاغذهایم را بیرون آوردم. تازه داشتم قلمم را تمیز می کردم که اتفاقا سرم را بلند کردم و قلبم از جا کنده شد! پس تو فهمیده بودی که چه می خواهم و آرزوی قلب بیچاره ام چیست! درست همانطور که پیشنهاد کرده بودم گوشۀ پردۀ اطاقت را به گلدان حنا بسته بودی.»
ترجمۀ پرویز شهدی:
«دیروز خوشحال بودم، بی نهایت خوشحال، بیش از آن چه بتوان تصورش را کرد. برای اولین بار در زندگی تان، اگرچه خیلی لجباز هستید، به حرفم گوش کردید. دیشب ساعت هشت، بیدار شدم (اطلاع دارید، جانم. از اداره که بر می گردم دوست دارم یکی دو ساعتی کمی چرت بزنم)، شمعی روشن می کنم. کاغذها را آماده می گذارم. قلمم را می تراشم، بعد ناگهان به طور اتفاقی سرم را بلند می کنم _ قسم می خورم که قلبم در چنین شرایطی توی سینه ام از جا پرید! _ آن وقت در می یابید قلب بی نوای سالخورده ام، چی طلب می کند! می بینم بخشی از پردل پشت پنجره تان بالا می رود و به گوشه گلدان گل حنا می آویزد.»
ترجمۀ کاظم خلخالی:
«دیشب خیلی خوشحال بودم. بیش از اندازه خوشحال بودم! برای نخستین بار در زندگیتان، عزیز دلربای من، درست همان کاری را کردید که من می خواستم. ساعت هشت شب بود که بیدار شدم ( می دانید عزیزم که عادت دارم بعد از کار چرت کوتاهی بزنم). رفتم شمعی آوردم، کاغذهایم را مرتب کردم و داشتم قلمم را می تراشیدم که یک باره سرم را بلند کردم _ دلم سخت می تپید! سرانجام دانستید که من چه می خواهم و آرزوی این دل بیچاره ام چیست! درست همان طوری که گفته بودم گوشه پرده پنجره تان را به گلدان گل حنا گره زده بودید.»





















