ادبیاترمانژانرهاوسترن‌

گذرگاه، کورمک مک کارتی، ترجمه کاوه میرعباسی

کتاب گذرگاه، دومین جلد از سه‌ گانه مرزی کورمک مک‌ کارتی است، رمان‌هایی که به خاطر بازخوانی خاص نویسنده از افسانه غرب و ارزش‌های آمریکایی در رمان‌های ژانر وسترن بسیار مشهورند.

داستان گذرگاه (The crossing) به شکلی جالب پیش از همه اسب‌های زیبا، جلد اول سه‌ گانه مرزی و در دوران جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد؛ ولی همانند رمان قبل، در سرزمین‌های مرزی میان مکزیک و ایالات متحده آمریکا. شخصیت اصلی رمان نوجوانی است به نام بیلی پرهم که همانند جان گردی کول، قهرمان رمان اسب‌ها، همواره دست‌ کم گرفته می‌شود. او در طول این رمان سه بار در مرز میان آمریکا و مکزیک دست به سفر می‌زند و هر سفر سالیان درازی به طول می‌انجامد.

بار اول برای نجات یک گرگ حامله که به گلۀ آن‌ها آسیب می‌زند، از آمریکا به مکزیک می‌رود. جایی که او گمان می‌برد محل زندگی واقعی ماده گرگ است. نزدیکی او به گرگ باعث ماجراهای زیادی می‌شود و این سفر تبدیل می‌شود به سفرهای بسیار زیادی که انگار پایانی ندارند. در طول این سفرها بیلی با آدم‌های زیادی از فقیر و غنی، سرباز و شورشی، کشیش و دستۀ راهزنان و همین‌ طور کولی‌ها و زنان رقاص آشنا می‌شود و ماجراهای زیادی از سر می‌گذراند. در نهایت بیلی به آمریکا برمی‌گردد؛ ولی به سبب ماجراهایی که در خانه رخ داده، دوباره از مرز رد می‌شود. این بار با برادرش بوید برای پس گرفتن اسب‌هایی که از خانواده‌اش به سرقت رفته. این سفر هم بسیار طول می‌کشد و حتی دو برادر را درگیر جنگ داخلی مکزیک می‌کند. وقتی بیلی دوباره به آمریکا برمی‌گردد دیگر به مردی جوان تبدیل شده است. سفر سوم وقتی رخ می‌دهد که بیلی سعی می‌کند برادرش بوید را که در سفر دوم گم کرده، بیابد.

برخلاف جلد اول که یک داستان عاشقانه و رفاقتی طولانی زیر متن تمامی رویدادهای داستان بود، در گذرگاه با روایتی پاره‌ پاره طرفیم که وجوه تکرار شوندۀ آن، شخصیت اصلی داستان یعنی بیلی پرهم و سفرهایی است که از سر می‌گذراند. سفرها و وقایعی که نظم چندان روشنی ندارند و همچون پاره‌هایی مستقل از هم می‌توانند قرائت شوند. در عین‌ حال این سفرها خصلتی رؤیایی، ماخولیایی و غریب دارند و به همین خاطر انتظار داریم که به شکلی سوررئالیسیتی یا به زبانی غریب هم روایت شوند؛ ولی رویکرد مک‌ کارتی به روایت، توصیفات و فضاسازی‌ها به‌ شدت واقع‌گرایانه است. در نهایت می‌توان فرض کرد که با یک رمان با درون‌ مایۀ بلوغ سر و کار داریم. داستان پسر نوجوانی که در طی یک سفر فلسفی و اودیسه‌وار و روبه‌رو شدن با انواع و اقسام هیولاها، مردان خردمند و جماعت دیوانگان و اشرار، تبدیل به یک مرد بالغ می‌شود؛ مردی که درد و رنج و در عین حال مهربانی و بزرگواری را چشیده یا به یک معنی پسری که جهان برایش آشکار شده است.

درباره نویسنده:

کورمک مک کارتی (به انگلیسی: Cormac McCarthy) که با نام چارلز مک کارتی (به انگلیسی: Charles McCarthy) زاده شد، رمان نویس و نمایش نامه نویس آمریکایی است.در تاریخ ۲۰ ژوئیه سال ۱۹۳۳ در شهر پراویدنس ایالت رودآیلند به دنیا آمد. او در یک خانه ی بزرگ در شهر ناکسویل ایالت تنسی بزرگ شد. پدرش در این شهر، وکیلی موفق بود.با این که در چند سال اخیر تعریف و تمجیدهای زیادی نصیب مک کارتی شده است، او در بیشتر سال های عمر حرفه ای اش به جز برای تعداد محدودی از علاقه مندان و منتقدان، شناخته شده نبود. آثار اولیه ی او که داستان هایی سیاه، بدبینانه و پیچیده بودند و در کوهستان های آپالاشین رخ می دادند، در گمنامی نوشته شده و تقریبا بلافاصله به عنوان کتاب های در ته انباری با تخفیف فروخته می شدند. شخصیت های رمان های اولیه ی او، غالبا آدم هایی بی خانمان و بی پول بودند که در کلبه هایی فاقد برق، بی اجازه ساکن می شدند و در مناطق دور افتاده یا مکان های خالی بیابان ها به سختی زندگی می کردند.

رمان‌های کورمک مک کارتی (Cormac McCarthy) مملو از مضامین الهیاتی، فلسفی‌اند (بارها در گذرگاه گفت‌وگوها و حتی تک‌گویی‌هایی طولانی دربارۀ خدا، خیر و شر، سرشت انسان، جنگ و خشونت و تقدیر شکل می‌گیرد). مملو از رؤیایند و مملو از خشونت. شخصیت‌های او از قاعده‌های اخلاقی‌ای تبعیت می‌کنند که انگار فراموش شده‌اند. در میان ادبا، او به‌ شدت تحت‌ تأثیر رمان‌‌نویسان محبوبش هرمان ملویل و ویلیام فاکنر است. چه به لحاظ توصیفات گرافیکی‌اش از خشونت و چه به لحاظ کاربردهای زبانی‌. از طرف دیگر تأثیر زبان پر رمز و راز کتاب مقدس هم بر نوشته‌های مک‌ کارتی به‌ خصوص «سه‌ گانه مرزی» قابل توجه است.

سبک روایی دشوار و نثر دیریاب مک کارتی را بسیار ستوده‌اند و بسیاری از منتقدان او را میراث‌خوار (و نه مقلد) فاکنر دانسته‌اند؛ شاید تصادفی نباشد که آن دو ویراستاری مشترک داشتند. مک کارتی در استفاده از علائم سجاوندی امساک فراوان به خرج می‌دهد، از نقطه استفاده می‌کند و به میزان محدود از ویرگول و دو نقطه را فقط برای شمردن فهرست‌وار به کار می‌گیرد. از کاربرد نقطه و ویرگول کاملاً می‌پرهیزد؛ هرگز دیالوگ‌ها را با خط تیره یا گیومه مشخص نمی‌سازد. به عقیده‌ی او: دلیلی ندارد صفحه را از نشانه‌های ریز غریب انباشته سازیم. نثرش کوبنده است و صلابتی خاص دارد که در پاره‌ای موارد جنبه‌ای تغزلی می‌یابد. تشبیه‌های نامأنوس، غیرمتعارف و گاه دور از ذهن از دیگر ویژگی‌های شیوه‌ی نگارش مک کارتی است. جمله‌های اخباری ساده را می‌پسندد. برخی منتقدان میان نثر او و نثر کتاب مقدس شباهت‌هایی دیده‌اند. برای ایجاد نوعی شیوایی خاص در کلام اغلب از تکرارهای غیرضروری و قابل اجتناب بهره می‌گیرد. سبک مک کارتی از تلفیق تضادها شکل گرفته: آمیزه‌ای است از فقر و غنای واژگان؛ سادگی توأم با پیچیدگی.

در بخشی از کتاب گذرگاه می‌خوانید:

جاده از رودخانه و جلگه‌های کنار رود فاصله می‌گرفت و با گذر از دره‌ای پهن به سمت شمال ادامه پیدا می‌کرد. شامگاه آن جماعت به چمنزاری رسیدند و آتش افروختند و دست به کار پختن شام شدند. پسر اسبش را بست و روی علف‌ها نشست، نه کاملا در جمع آن‌ها و نه جدا از آن‌ها. در قمقمه‌اش را باز کرد و هر چه آب برایش مانده بود نوشید و در قمقمه را بست و قمقمه‌ی خالی را دست به دست کرد. کمی بعد پسری به طرفش آمد و دعوتش کرد کنار آتش بیاید.

بی‌اندازه مؤدب بودند. با وجود شانزده سال سنش او را حضرت‌ آقا خطاب می‌کردند و او کلاهش را عقب داد و چهار زانو نشست و لوبیا خورد و خوراکی از گوشت خشک بز که تند بود و سیاه و ریش ریش و رویش فلفل قرمز پاشیده بودند تا در طول سفر فاسد نشود. گفتند، ?Le gusta (خوشتون می‌یاد؟). او گفت که خیلی خوشش می‌آید. پرسیدند اهل کجاست و گفت نیومکزیکو و آن‌ها نگاهی با هم رد و بدل کردند و گفتند لابد از این‌ که آن‌‌قدر از خانه‌اش دور شده خیلی غمگین است.

چمنزار در شامگاه به اردوگاه کولی‌ها می‌ماند تا پناهنده‌ها. تعدادشان با از راه رسیدن مسافرانی جدید از جاده زیادتر شده بود و آتش‌هایی تازه برپا کرده بودند و پرهیب‌ها میان سایه‌های بین خرمن‌های آتش پس و پیش می‌رفتند. الاغ‌ها بر سراشیبی چمنزار می‌چریدند آن‌‌جایی که سمت مغرب بر پس‌ زمینه‌ی آسمان تیره‌ی ارغوانی پهلو می‌زد و گاری‌های کوچک پشت سر هم و پشت به نور سنگینی‌شان را به‌ یک‌ور داده بودند و گاری سنگ‌های معدنی را به‌ یاد آدم می‌آوردند. حالا چند مرد هم در جمع بودند و بطری عرق کاکتوس را دست به دست می‌گرداندند. صبح دو نفرشان هنوز کنار خاکسترهای سرد خاموش نشسته بودند. زن‌ها بلند شدند تا ناشتایی را آماده کنند و دوباره آتش روشن کردند و برای پختن نان ساجی خمیر را کف دست‌هایشان پهن کردند و روی تکه‌ای حلبی بریده‌ شده از حلبی شیروانی گذاشتند. کارشان را می‌کردند و نسبت به مردهای مست لمیده بر زمین همان‌ قدر بی‌تفاوت بودند که نسبت به پالان‌هایی که رویشان پتوها را انداخته بودند تا خشک شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهلت نوشتن پاسخ معادله تمام شد!

دکمه بازگشت به بالا