03 و 04، دوران پهلوی اولآیت‌الله سیدحسن مدرستاریخ سینمای ایران یکزندگینامهشخصیت‌ها

حکایت مرد تنها؛ زندگی‌نامه داستانی آیت الله سید حسن مدرس، حمیدرضا شاه‌آبادی

کتاب حکایت مرد تنها: زندگی‌نامه‌ داستانی آیت الله سید حسن مدرس نوشته‌ی حمیدرضا شاه آبادی از مجموعه‌ی مفاخر ملی مذهبی، با نثری شاعرانه و گیرا به بازگویی وقایع تاریخی آن دوران پرداخته و سرگذشت آیت الله مدرس را به صورت داستانی جالب روایت می‌کند.

نویسنده با انتخاب راوی‌های متعددش در طول کتاب، داستان را از یک نواختی و تک صدایی آزاد کرده و شاه آبادی و با ساختارشکنی هنرمندانه در سبک روایتش، قصه را با مرگ مدرس آغاز کرده و داستان را با فصل زیبا و درخشان تولد او در انتهای کتاب به پایان برده است.

در این کتاب به دوران کودکی، جوانی، تحصیل، ازدواج و به دنیا آمدن فرزندان مدرس نیز پرداخته شده اما بخش عمده کتاب به زندگی سیاسی او از جمله حادثه به توپ بسته‌ شدن مجلس، ارتباط با سران ایل بختیاری، حوادث دوره سوم مجلس، دیدار با سلطان محمد پنجم پادشاه وقت عثمانی و نتایج آن دیدار، سرگذشت ایشان در مجلس چهارم، دستگیری او به‌ همراه چند تن از مخالفان همچون محمدتقی بهار و مخالفت‌هایش با رضاخان پرداخته است.

شاعر پر آوازه ملک الشعرای بهار نیز یکی از شخصیت‌های بزرگ ایران که از فتنه مغول به بعد نظیرش، استعداد و از تمامی جهات از حیث صراحت لهجه و شجاعت ادبی و ویژگی‌های فنی در علم سیاست و خطابه و امور اجتماعی دیده نشده را، سید حسن مدرس می‌دانست.

به گفته ملک الشعرای بهار کشور عزیزمان ایران مردان اصلاح‌طلب، شجاع و فداکاری مانند امیرکبیر، سید جمال، امین الدوله، سید عبدالله بهبهانی، سید محمد کاظم طباطبایی، سید جمال اصفهانی و ملک المتکلمین و غیر ایشان بسیار داشته و دارد اما مدرس چیز دیگری بود.

جنبه‌های فنی و صنعتی و هنری مدرس بود که او را ممتاز می‌کرد. علاوه بر آنکه از جنبه علمی، تقدس، پاک‌دامنی، هوش و فکر نیز دست کمی از هیچ کس نداشت، سرآمد تمامی این خصال، سادگی بساطت و شهامت بود، مهم‌تر از همه، از خودگذشتگی و فداکاری‌اش بود که در احدی دیده نشده است.

بیب‌الله خلج، که به او می‌گفتند حبیب شمر، اولین راوی کتاب است. راوی پشیمانی که قصه را از مرگ سید حسن مدرس و گفتگوی درونی با او آغاز می‌کند. او نماینده شاه برای کشتن مدرس بوده است که به همراه مستوفیان ، شهربانی کاشمر او را مسموم می‌کند. حمیدرضا شاه آبادی، یکی از خواندنی‌ترین کتابهای مجموعه مفاخر را با روایت زندگی شهید سیّدحسن مدرس شکل داده است؛ کتابی که در عین بازگویی وقایع تاریخی، نثری شاعرانه و گیرا دارد و انتخاب راوی‌های متعددش، داستان را از یکنواختی و تک صدایی رهانیده است. شاه‌آبادی در کتابش به دوران کودکی و جوانی مدرس، تحصیل و ازدواج و به دنیا آمدن فرزندانش می‌پردازد. امابخش اعظم داستان، زندگی سیاسی وی ازجمله حادثه به توپ بسته‌ شدن مجلس توسط محمدعلی‌شاه، ارتباط با سران ایل بختیاری، حوادث دوره سوم مجلس، دیدار با سلطان محمد پنجم پادشاه وقت عثمانی و نتایج این دیدار، سرگذشت شهید مدرس در مجلس چهارم، دستگیری وی به‌همراه چند تن از مخالفان همچون محمدتقی بهار توسط سیدضیاءالدین طباطبائی و مخالفت‌های وی با رضاخان را شامل می‌شود. شاه آبادی، ساختار شکنی هنرمندانه در شیوه روایتش را که با مرگ مدرس در ابتدای داستان آغاز شده، با فصل زیبا و درخشان تولدش در انتهای کتاب به پایان می‌برد.

تاریخ خوانده، تجربه‌های پراکنده‌ای در حوزه سینما و تئا‌تر دارد، معلم بوده و‌ گاه در مطبوعات فعالیت کرده است اما داستان نویسی همراه دیرینه و همیشه اوست. حمیدرضا شاه آبادی متولد ۱۳۴۶ در تهران است و در سال‌های مسئولیتش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مجری طرح «رمان نوجوان امروز» بود. داستان‌های شاه آبادی اغلب ویژگی‌های تاریخی دارند. او داستان نویسی را از سال ۱۳۶۷ به طور جدی آغاز کرده است.ملک الشعرای بهار (شاعر و پژوهشگر ادبی): یکی از شخصیت‌های بزرگ ایران که از فتنه مغول به بعد، نظیرش بدان کیفیت و استعداد و تمامی از حیث صراحت لهجه و شجاعت ادبی و ویژگی‌های فنی در علم سیاست و خطابه و امور اجتماعی دیده نشده، سید حسن مدرس (اعلی الله مقامه) است. ما رجال اصلاح‌طلب و شجاع و فداکاری مانند امیرکبیر، سیدجمال، امین الدوله، سید عبدالله بهبهانی، سید محمد کاظم طباطبایی، سید جمال اصفهانی و ملک المتکلمین (اعلی الله مقامهم) و غیر ایشان بسیار داشته و داریم اما مدرس از حیث تمامی، چیز دیگری بود. در مدرس جنبه فنی و صنعتی و هنری بود که او را ممتاز می‌کرد. علاوه بر آنکه از جنبه علمی و تقدس و پاکدامنی و هوش و فکر نیز دست کمی از هیچ کس نداشت، سرآمد تمامی این خصال، سادگی بساطت و شهامت آن مرحوم بود و مهم‌تر از همه، از خودگذشتگی و فداکاری او بود که در احدی دیده نشده است.

در بخشی از کتاب حکایت مرد تنها می‌خوانیم:

ورودمان به تهران مصادف شد با بیست‌وهشتم ذی‌حجه سنۀ 1328 ه. ق. بین راه، به بوران شدیدی برخوردیم که به ناچار دو شب در محل امامزاده سلیمان، یکی از منازل بین راه، ماندگارمان کرد. پس از نشستن بوران، راهی شدیم. در سه فرسنگی کاشان، در قهوه‌خانه‌ای فرود آمدیم. گویا یکی از اهالی محل، خبر آمدن ما را به مردم شهر داده بود که جمعی از ایشان به قهوه‌خانه آمدند، به رسم استقبال. به همراه اهالی عازم کاشان شدیم و سه روز در این شهر توقف کردیم، آن‌هم در منزل حاج شیخ محمد کاشانی که از علمای بنام شهر بود. پس از آن به قم رفتیم و از آن جا به جوار حضرت عبدالعظیم حسنی (س) در شهر ری. در این منزل آخر، گاری و اسب را به عباس آقا بخشیدم تا خرج بازگشت خود به اصفهان کند و خودم ماندم و علی آقا و اسماعیل. چند روزی از اقامتمان در ری نگذشته بود که جمعی از اهالی تهران در پی ما آمدند و راهی تهرانمان کردند. یادش به خیر مرتضی قلی خان نائینی درشکه‌اش را فرستاده بود و ما را با آن عازم کردند. در تهران هم اول به خانه ایشان رفتیم و بعد با مشورت حاج امام جمعه خوئی، خانه‌ای اجاره کردیم در سه‌راه امین‌حضور که محقر بود و در شأن کسی که خود را وکیل‌المله و نماینده فقرا می‌داند.

باری، ورود این حقیر به مجلس شورا مصادف بود با اوضاع پریشانی که سراسر ایران را دربر گرفته بود. احمد شاه، شاه جوان قاجار، به جای پدر مستبد خود تکیه بر تخت شاهی زده بود که البته برایش سخت بزرگ می‌نمود. تقدیر این بود که نخستین پادشاه مشروطۀ کشور، جوانی باشد محجوب و خجالتی، با افکاری تجدد‌طلبانه و بریده از خوی و خصلت قجر که در حلقه‌ای رنگارنگ از کهنه قجرهای مرتجع و سرسپرده به بیگانه گرفته تا متجددان فکل زدۀ مستفرنگ، گرفتار باشد. کابینه‌ها یکی از پی دیگری می‌آمد و می‌رفت. یکی طرف‌دار روس بود و دیگری خاطرخواه انگلیس، این یکی را انگلیس برمی‌انداخت و آن دیگری را روس و در این میان، رعیت بیچاره محروم از دیگ آش مشروطه که گمان می‌برد برای او بار گذاشته‌اند گرسنگی می‌کشید و فریادش به جایی نمی‌رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهلت نوشتن پاسخ معادله تمام شد!

دکمه بازگشت به بالا