
معرفی کتاب تلماک
«تلماک» دنبالهای است بر کتاب چهارم اودیسه. تلماک همچون پدرش اولیس، که زمانی با سرگشتگی جهان را درنوردیده بود، در جستجوی پدر، جهان را میکاود. او فرزانگی و خرد را از پدرش به ارث برده است. «مینرو (آتنا)» ایزدبانوی فرزانگی، در چهرۀ پیری خردمند و هدایتگر، تلماک را آموزش میدهد و در ماجراهایی که در آن تلماک به دنبال یافتن پدر و پادشاهی است، دست او را میگیرد و راهنمایش است. به این ترتیب تلماک در برخورد با آدمیان پرورش مییابد، در پیکار با دشمنانش شیوۀ نبرد را میآموزد. تلماک در قالب داستانی بلند و طولانی به ماجراهای گوناگون میپردازد. رخدادهایی تلخ و تراژیک به دنبال هم رخ میدهند و عشق و خطرهای عشق را در جلوههای مختلف آن روایت میکند. عشق شوریده و بیپروا، ورطۀ عشق ننگین و توفانی، عشق همراه با پارسایی در مقابل عشقهای هوسناک و… .
علاوه بر عشق، اخلاق و سیاست از موضوعاتی است که فنلون، نویسندۀ کتاب، به آنها میپردازد. اندیشههای اجتماعی از دیگر مضمونهای «تلماک» است؛ فنلون کار روی زمین را ارج مینهد و بیهودگی و زیورپرستی را میوۀ زیانبار صنعت و سوداگری میداند و از آنها بیزاری میجوید. برابری مردمان در بهره بردن از زیباییهای زندگی بر مبنای نیاز خانواده از دیگر مضمونهای «تلماک» است.
برخی کتاب تلماک را با «قابوسنامه» مقایسه میکنند و مشابهتهایی بین این دو اثر یافتهاند. این مشابهت از آنجا ناشی میشود که در کتاب «قابوسنامه»، «کیکاووس اسکندر» آیین مملکتداری و چگونگی زیستن را به پسر جوان خود آموزش میدهد و در «تلماک» نیز خردمندی کارآزموده، تلماک را در رابطه با آیین کشورداری راهنمایی میکند.
درباره نویسنده:
فنلون نویسندۀ برجستۀ فرانسوی در ۱۶۵۱ میلادی متولد شد. او یکی از برجستهترین ادبای قرن هفدهم و هجدهم فرانسه محسوب میشود. آموزهها و آثار ادبی او تاثیر زیادی بر ادبیات و همچنین آموزش و پرورش فرانسه گذاشت. او آثار متعددی دارد اما تلماک معروفترین اثر اوست.
شیوۀ نگارش فنلون روان و دلپذیر است. ولتر دربارۀ نثر فنلون میگوید: «من شیوۀ نوازشگر و دلپذیر شما را، و نثرتان را با آنکه اندکی کشنده است، میستایم.» برخی معتقدند شعر منثور، با «تلماک» در ادب فرانسه پدید آمد. خود فنلون نوشته است: «رهاشدگی و روانی و شیرینی سخن را بر دیگر ویژگیهای نگارش برتر و خوشتر میداند.» میتوان گفت شیوۀ فنلون در نویسندگی همان چیزی است که در فارسی از آن با نام «شیوه سهل و ممتنع» یاد شده است.
«تلماک» شامل هجده بخش و در ابتدای هر بخش، فشردهای از آن بخش آمده است. خواننده بعد از خواندن این فشرده میتواند به سراغ بخش کامل آن برود. «تلماک» برای خوانندگانی که علاقمند به اسطورهها و بهخصوص اسطورههای یونان باستان هستند میتوانند از این کتاب پرماجرا هم لذت ببرند.
درباره کتاب تلماک
تلماک، پسر اولیس قهرمان بخش اول ادیسهٔ هومر، پادشاهی، و نیز فرزانگی و خرد پدر خویش را به ارث برده است. چون پدر به سبب جنگهای تروا از وطن دور میافتد، و مدعیان آهنگ غصب میراث او را دارند، مینرو (آتنا)، ایزدبانـوی فرزانگـی، در هیأت پیـری خردمند و هدایتگر، تلماک را در فراز و نشیب ماجراهایی که در پی یافتن پدر و پادشاهی بر او میگذرد دست میگیرد و راه مینماید.
از این افسانهٔ یونانی، فنلـون داستـان شیوا و دلکش سرگذشـت تلـماک را پرداختـه، و اندرزهـای خـود بـه شاهزادهای جوان را که پرورشش به عهدهٔ اوست، در آن از زبان مینرو بیان میکند و اثری آموزشگرانه میآفریند که آنرا میتوان با قابوسنامه در ادب ایران قیاس کرد.
استاد میرجلال الدین کزازی در این زمینه در مقدمهٔ کتاب میگوید: «به گمان من، از دیدی، کتاب گرانسنگ تلماک در ادب فرانسه همان ارج و ارزی را میتواند داشت که کتاب ارزشمند قابوسنامه در ادب ایران دارد. این دو کتاب را از دیدگاهی میتوان با یکدیگر برسنجید. فنلون، نویسنده نامبردار، در کتاب تلماک، در سیمای فرزانهای اندیشمند، جوانی نوخاسته و خامْاندیش را پند میگوید که روزگاری بر اورنگ فرمانروایی کشوری بزرگ برخواهد نشست؛ کیکاوس اسکندر نیز، در قابوسنامه، با پور برنای خویش، سخنها از هر در دارد؛ تا بآیینْ زیستن را به او بیاموزد. فنلون در کالبد اندیشمندی کارآزموده به نام «مانتور»، فرزند جوان و جویای نام اولیس، قهرمان تروا را، در شیب و فرازهای زندگی، دست میگیرد و راه مینماید. تلماک، به بایستگی جوانی و خامی، مردی است آتشینخوی و ناباک، که در جستوجوی پدر هر خطر را به جان میخرد؛ و بیپروا خود را در هر دام میافکند؛ لیک، آنگاه که به شیفتگی و شوری تبآلوده دچار میآید، خشم میگیرد، از رویدادی سخت آسیمه و آشفته میشود، آنگاه که انگیزشهای درونی در او لگام میگسلند، همواره در لحظههای باریک و پرخطر، مانتور، چونان تندیسهای از خرد و دانایی در کنار اوست، که بر شوریدگیهایش لگام زند؛ کارهایش را به سامان آورد؛ از کژاندیشیها و کژرویهایش بازدارد. مانتور که در داستان، بغبانوی فرزانگی، «مینرو» یا «آتنا» ست که در کالبد پیری خردمند فرورفته است، بدینسان، میکوشد تا برنای ناپروا را، اندکاندک، به سربلندی و نازشی شایسته او برساند؛ و راه را، با همه ناهمواریها و دشواریهایش، در برابر او بگشاید و هموار گرداند؛ تا تلماک بتواند، چونان فرمانروایی فرزانه و دادگستر، پس از پدر بر ایتاک فرمان رانَد. آنگاه که روزی چند مانتور پرورده و برکشیده خود را وامینهد، تا به پیکاری سهمگین بشتابد، دیگربار افروزشها و خیزشهای جوانی، درون او را برمیآشوبد؛ و تلماک را در آستانه لغزشها و خطاهایی سترگ، از فراشدن به سوی والایی و ارجمندی بازمیدارد؛ امّا سرانجام، اندرزهای مانتور که چونان نگارهای بر سنگ، در ژرفای جان تلماک نقش بسته است، به فریاد او میرسد؛ و او را از بند تباهی و کژی میرهانَد. تلماک، پشیمان از شوریدگیها و افروختگیهای نابهنگام، به نزد مانتور بازمیآید و بیهیچ پروا و پردهپوشی، از سر پاکدلی و راستی، لغزشهای خویش را با او درمیان مینهد و از پارسا پیر پندآموز پوزش میخواهد.»
بخشی از کتاب تلماک
«صوریان به سبب خودپسندی و نازش بسیارشان پادشاه «سزوستریس» را که بر مصر فرمان میراند به خشم آورده و به ستیزه با خویش برانگیخته بودند. سزوستریس بر کشورهایی بسیار چیرگی یافته و بر آنها چنگ افکنده بود. خواستهها و ثروتهای بیشمار که این مردمان در سایه سوداگری و نیرومندی بسیار شهر «صور»، شهری تسخیرناپذیر، آرمیده در پهنه دریا، فراچنگ آورده بودند، آنان را بر خویشتن فریفته بود. صوریان از پرداخت باج به سزوستریس سر برتافته بودند؛ باجی که این پادشاه به هنگام بازآمدن از پیکارهای پیروزمندانهاش آنان را به پرداخت آن ناگزیر ساخته بود. آنان برادر او را، که با وی کین میورزید و خواسته بود در میانه کامرواییها و شادیهای جشنی با شکوه او را از پای درآورد، یاری داده و سپاهی برایش فراهم آورده بودند. سزوستریس به آهنگ آنکه آنان را کیفر دهد و غرورشان را درهم بشکند، بر آن سر افتاده بود که کار سود و سودایشان را در پهنه همه دریاها برآشوبد و بر آن گزند رساند. کشتیهای او در جستجوی فنیقیان به هر سوی میشتافتند. در آن هنگام که اندکاندک کوهساران سیسیل از دیده ما نهان میشد، به یکی از ناوگانهای مصری برخوردیم. چنان مینمود که بندرگاه و خشکی در پس ما میگریخت و در میانه ابرها نهان میشد. در همان هنگام، ناوهای مصری را میدیدیم که همچون شهری شناور بر آب به سویمان پیش میآمدند. فنیقیان این کشتیها را بازشناختند و بر آن شدند که از آنها دوری گزینند؛ امّا دیگر دیر شده بود. بادبانها و ساز و برگ کشتیهای آنان از آنِ ما، کاراتر و بهتر بود. باد دمساز یاریشان میکرد. شمار پاروزنانشان بسیار بیشتر بود. کشتیهای مصری به ما نزدیک شدند؛ مصریان در بندمان کشیدند و با خود به مصر بردند.
من به بیهودگی میکوشیدم بر آنان روشن دارم که فنیقی نیستم. آنان مرا خوار میداشتند؛ و چندان به سخنم گوش فرانمیدادند. مصریان ما را چونان بردگانی نگریستند که فنیقیان به بازارهای بردهفروشی گسیل میدارند. از این روی، تنها به سودی سرشار اندیشیدند که از این رهگذر فراچنگشان میآمد. از اندکی پیش، آب دریا را میبینیم که درپی آمیختن با آبهای نیل به سپیدی میگرایید. در همان هنگام، کرانه پست مصر را مینگریم که کمابیش با رویه دریا در یک سطح است. سرانجام به جزیره «فاروس» راه میبریم، جزیرهای در کنار شهر «نو» از آن جزیره کرانه نیل را تا «ممفیس»
فرامیرویم.
اگر درد و اندوه بردگی شور و شوق دیدار از منظرههای دلفریب را از ما بازنگرفته بود، دیدگانمان میتوانست از زیباییهای فسونکار طبیعت در سرزمین زرخیز و بارآور مصر کام جوید و بهره برگیرد؛ سرزمینی خرم که به باغی دلاویز و شکوفان میماند؛ باغی که شماری بسیار از ترعهها و جویبارها بر آن شیار کشیده باشد. آنگاه که دیده بر دو کرانه برمیدوختیم چشممان به ناگزیر بر زیباییهایی بسیار خیره میماند. شهرهای آبادان و پرنعمت؛ سراهایی ییلاقی که به شیوهای دلپذیر پی افکنده شده بود؛ کشتزارهایی که سراسر سال بیآنکه هرگز ناکشته بماند از خوشههایی زرین پوشیده میماند؛ مرغزارانی گرانبار از رمهها؛ شخمزنان و باغبانانی که در زیر بار میوههایی بسیار که زمین از سینه خویش برمیآورد، پشت خم میزدند؛ شبانانی که نوای دلپذیر و جانبخش نیلبکهایشان را به آواها و پژواکهای پیرامون درمیپیوستند.»








































